داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد ،

 

کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند .

 

سنگ زیبایی درون چشمه دید .

 

آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد .

 

در راه به مسافری برخورد کرد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود .

 

کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد .

 

مرد گرسنه هنگام خوردن نان ،

 

چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد . نگاهی به زاهد کرد و گفت :

 

« آیا آن سنگ را به من می دهی ؟ »

 

زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد .

 

مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید .

 

او می دانست که این سنگ آنقدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آخر عمر در

 

رفاه زندگی کند ، بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد .

 

چند روز بعد ، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت :

 

« من خیلی فکر کردم ، تو با این که می دانستی این سنگ چه قدر ارزش دارد ،

 

خیلی راحت آن را به من هدیه کردی . »

 

بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت :

 

« من این سنگ را به تو برمی گردانم ولی در عوض چیز گران بهاتری از تو می خواهم .

 

به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم ؟




 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 11:48 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 46302 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396